![]() |
![]() |
|
| ... |
|
من از اون آسمون آبی میخوام |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/02/21ساعت 15:40 توسط گلک |
|
|
«فیلم زندگی من»
بازیگر: گلرخ «گلی» امروز از خودم پرسیدم، اگر واقعا روز قیامتی وجود داشته باشه، اگر تمام لحظات زندگیمو بتونم روی یک صفحه مثل فیلم دوباره ببینم، دوست دارم کجاهاشو چند بار رو تکرار بزنم؟ کجا رو توقف کنم وکجا رو بزنم رو دور تند؟ اگر کل زندگیم می شد یه فیلم چند ساعته، توجه فیلمم به کجاهای زندگیم بود؟کجاها اهمیت کمتری داشت؟ آیا آخر فیلم که با مرگ من تموم میشد، گریه میکردم یا می خندیدم؟ آیا حاضر بودم به خاطر بازی فوق العاده ام تو رندگیم به خودم جایزه اسکار بدم؟ یا می گفتم این هم فیلم زندگیم؟ لحظه های بسیار زیبا و به یاد موندنی تو فیلم زندگیم تا به حال تو زندگیم هست، اما بقیش رو نمی دونم... هنوز باید بازی کنم. تا وقتی این صحنه وجود داره من هم بازیگرم. شاید دلم می خواد اون لحظه هایی رو که حتی به دل خودم قبولوندم که نه تو اشتباه میکنی، اونجاهایی که تپید اما جلوش رو گرفتم، واسش صدا خفه کن گذاشتم رو حذف کنم. اما اونها هم متعلق به من هستند، من بدون اونها من نیستم. شاید لحظه ی مادر شدنم رو چند دور تکرار کنم. شاید بعدش گریه کنم،حتما به بچه ام افتخار می کنم. شاید دور واژه عشق و دوستی رو تو فیلم زندگیم قاب بگیرم و صحنه آخر توی تیتراژ ازشون تشکر ویژه بکنم.اما می دونم موسیقی متنش حتما موسیقی دلم رو میذارم، همون لحظه هایی که تپید، حتی وقتی که خفش کردم رو میذارم، می دونم بی صداست و دلگیر. اما فقط همون نشون میده که دلم چی کشیده بوده. شاید ترس هام رو با رنگ آبی نشون بدم.چون آبی رنگ آسمون دلمه. ترس هام من رو ساختند، جرات دادند تا اشتباه کنم و یاد بگیرم. شجاعت رو با ترس درک کردم. اول فیلم زندگیم با صدای گریه گل مرم شروع شد، اما آخرش می خوام که لبخند بزنه، می خوام برخلاف اومدنمون که اول اومد، موقع رفتن حتی شده همون 5 دقیقه رو هم من زودتر برم. می خوام وقتی رفتم آخر فیلمم بهم افتخار کنه و اگه اشک ریخت از روی عشق بباره. می خوام مضمون فیلم زندگیم رو فقط با دل بشه فهمید. فقط با دل. می خوام تا آخرین روز زندگیم که فیلم زندگیم رو می سازم و بازی می کنم به هر لحظه اش فکر کرده باشم و ازش راحت گذر نکرده باشم. با تشکر فراوان از همراهی عشق و دوستی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/09/08ساعت 20:35 توسط گلک |
|
|
ابراهیم نبوی
e.nabavi@roozonline.com ۱۶ مهر ۱۳۸۵ البته طبیعی است که انسان تا وقتی سی ساله نشده، فکر می کند که عشق هرگز نمی میرد، اما بعد از اینکه یکی دوبار عشقش مرد، به این نتیجه می رسد که عشق اصلا به دنیا نمی آید. در همین راستا و با توجه به اینکه در هرجای دنیا عشق یک جوری اتفاق می افتد که در جای دیگر یک جور دیگری اتفاق می افتد، می خواهیم ببینیم در هر کشوری عشق چگونه اتفاق می افتد؟ آمریکا: جیم و فیبی جیم وقتی شش سالش است عاشق اسپایدرمن شد، وقتی دوازده ساله شد عاشق بت من شد. وقتی هجده ساله شد عاشق آنجلینا جولی شد، وقتی 24 ساله شد مدتی را با گابریلا دختر مکزیکی همکلاسی دانشگاهش گذراند، اما نتوانست عاشقش بشود، چون گابریلا از مسابقات ان بی ای متنفر بود. وقتی سی سالش شد هر روز دنبال پایان نامه اش دانشگاهش بود و به همین دلیل با فیبی کتابدار دانشکده دوست شد. بعد از پنج سال که با هم زندگی کردند فیبی ترکش کرد، چون از این زندگی خسته شده بود. جیم تازه احساس می کرد که عاشق فیبی شده است، شب از دوری فیبی شدیدا افسرده شد و مست کرد و به خانه آمد. وقتی وارد خانه شد، دید فیبی بازگشته و جلوی خانه خوابش برده است. آنها با هم ازدواج کردند و در حال حاضر چهار فرزند دارند. فرانسه: رومئو و ژولیت و جمال رومئو توی متروی سن ژرمن ژولیت را دید و احساس کرد تمام تنش گرم شده است. شب وقتی کنار رودخانه قدم می زدند، ژولیت گفت که سردش شده است. با هم به خانه رومئو رفتند و شب را با هم گذراندند، اما عشقی دیگر در انتظار بود، وقتی که رومئو، فرانسوا خواهر ژولیت را دید، عاشقش شد. ژولیت عصبانی شد و با پی یر، پدر رومئو رابطه برقرار کرد. ژانین، همسر پی یر وقتی دید شوهر پنجاه و هفت ساله اش با یک دختر بیست و سه ساله روی هم ریخته است، با جمال شاگردش که مراکشی بود و بیست و پنج سال از او کوچکتر بود، رابطه برقرار کرد. رومئو یک هفته ای با فرانسوا گذراند، اما فرانسوا نمی توانست به رابطه اش با رومئو ادامه دهد، رومئو به اندازه کافی چیزی نبود که فرانسوا می خواست. رومئو تنها ماند و به خانه برگشت. وقتی در خانه ژولیت را در کنار پدرش دید، به توالت رفت و ساعتها گریه کرد. ژولیت و پدر از گریه او بیدار شدند. آنها از آن پس تصمیم گرفتند همه با هم زندگی کنند، جمال، ژولیت، فرانسوا، پیر، رومئو و ژانین. هشت سال بعد رومئو و ژولیت احساس کردند همدیگر را دوست دارند، به همین دلیل تصمیم گرفتند دیگر همدیگر را نبینند. چون می ترسیدند عاشق هم بشوند و آزادی شان را از دست بدهند. شوروی سابق: ناتالیا و الکسی ناتالیا و الکسی به عنوان دو عضو فعال حزب احساس می کردند که از همدیگر متنفرند، آن شب، آن دو در مهمانی حزب ودکای فراوانی خوردند و شب را تا صبح در حال مستی با هم گذراندند. هر دو به هم اعتراف کردند که از رفیق استالین متنفرند. صبح که از خواب بیدار شدند، احساس کردند که عاشق همدیگر هستند. یک هفته بعد با هم ازدواج کردند و توسط کا گ ب دستگیر شدند و تا پایان عمر همچنان عاشق همدیگر بودند، پایان عمر آنها پانزده روز بعد از ازدواج و سیزده روز بعد از دستگیری آنها بود. انگلیس: استنلی و کامیلا استنلی وقتی سی و چهار ساله شد عاشق سوزان بیست و پنج ساله شد. آنها سه سال با هم دیوانه وار و عاشقانه زندگی می کردند. در روزهای تعطیل با هم خوشگذرانی می کردند و از شب تا صبح پیکادلی را زیر پای شان می گذاشتند. بعد از سه سال سوزان به استنلی گفت: من دوست دارم بچه دار بشم. استنلی گفت: منم دوست دارم بچه دار بشم. سوزان گفت: و دوست دارم از مردی که شوهرم هست بچه دار بشم. استنلی گفت: و من هم همین طور. سوزان و استنلی هر کدام وارد اتاق شان شدند و مشخصات همسر ایده آل خودشان را یادداشت کردند.بعد به این نتیجه رسیدند که باید از هم جدا شوند تا با همسر ایده آل شان ازدواج کنند. جمهوری آذربایجان: رشید و زلیخا* * رشید قدش کوتاه بود، سبیل پهنی داشت، چشمانش قهوه ای بود و ابروهای پرپشتی داشت، زلیخا قسم خورده بود که با مردی ازدواج کند که قدی بلند داشته باشد و چشمانی سبز و موهایی بور، زلیخا از سبیل پهن مردان متنفر بود. زلیخا اصلا دوست نداشت با اعضای خانواده اش ازدواج کند. رشید تصمیم گرفت برای همیشه به دبی برود و در آنجا راننده یک خانواده ترک بشود. رشید به زلیخا که دختر عمویش بود، گفت: من هفته آینده برای همیشه به دبی می روم. در یک لحظه زلیخا احساس کرد رشید قدش بلند شده، چشمهایش سبز شد، موهایش بور شد و دیگر پسرعمویش نیست. عشق در دلش شعله کشید و همه جایش را سوزاند. آنان با هم ازدواج کردند و اکنون هفت فرزند به اسامی سالم، جاسم، عبود، زیدعلی محمد ابراهیم حسن و چند نام دیگر دارند. ایتالیا: ورساچه و والنتینو لئوناردو صبح که از خواب بیدار شد و کت و شلوار ماسیمو دوتی خودش را پوشید، پیراهن زارا را تنش کرد، کراوات ورساچه زرد را زد، عینک رالف لورن خودش را به چشم زد، با ادوکلن دولچه گابانا دوش گرفت، موهایش را جلوی آینه نگاهی کرد و بعد از اینکه چشمانش را خمار کرد، از خانه بیرون می آمد. جولیتا صبح که از خواب بیدار شد، دامن جنیفر خودش را با یک تاپ ماسیمو دوتی پوشید، یک کفش جورجیو بروتینی به پا کرد و یک عینک والنتینو زد به چشمش. یک ساعتی خودش را آرایش کرد و به خیابان رفت. لئوناردو در خیابان چشمش به عینک والنتینوی جولیتا افتاد و عاشق چشمهایش شد، جولیتا هم چشمش به کراوات ورساچه لئوناردو افتاد و دلباخته شخصیت او شد. آن دو، ساعتهای زیادی را با هم گذراندند و یک ماه بعد رئیس کارخانه ورساچه با دختر رئیس کارخانه والنتینو ازدواج کرد. ترکیه: اورهان و عایشه اولین بار اورهان در کافه عایشه را دید که داشت آواز سوزناکی می خواند. احساس کرد یک دل نه صد دل عاشق عایشه شده است. چنان به عایشه خیره شده بود که وقتی لیوان در دستش شکست متوجه شکستن لیوان نشد. خون از دستهایش راه افتاده بود و تمام کف کافه را گرفته بود، اما صاحب کافه که عاشق عایشه بود، از این موضوع عصبانی شد و دستور داد ماموران کافه اورهان را چنان بزنند که دست و پایش بشکند و بعد او را به خیابان بردند و چند بار با ماشین از روی او رد شدند، بعد یک کامیون خاک روی او خالی کردند، به شکلی که فقط دستش از خاک بیرون بود. فردا صبح عایشه وقتی از سرکار برمی گشت دستهای اورهان را دید که از خاک بیرون است، دست هایش را در دست گرفت و در حالی که بشدت می گریست یک ساعت و نیم برایش آوازهای سوزناک خواند. بعد اورهان را از زیر خاک بیرون آورد و باهم ازدواج کردند و به مدت یک ماه به خوبی و خوشی زندگی کردند. آلمان: رالف و هانا رالف وقتی شش ساله بود عاشق لی لی مارلین شد، بعدها وقتی فهمید لی لی با گشتاپو همکاری می کرد، قلبش شکست و احساس تنهایی کرد. پدرش او را در سن هشت سالگی ترک کرد. مادرش نیز در سن سیزده سالگی ازدواج کرد و با وجود اینکه رالف عاشقش بود، اما هیچ وقت او را نبخشید و هرگز با او کلمه ای سخن نگفت. برادرش وقتی شانزده ساله بود برای همیشه به آمریکا رفت و او قسم خورد که دیگر برادرش را نبیند. خواهرش در سن 18 سالگی خودکشی کرد و رالف تنهای تنها ماند. او عاشق فاسبیندر فیلمساز بزرگ آلمانی شد، اما وقتی خبر خودکشی او را شنید، فقط توانست کنار راین برود و گریه کند. وقتی سی و سه ساله بود وولف، سگ ژرمن شپرد را به خانه آورد و عاشقش شد. وقتی سی و نه ساله شد احساس کرد که از هانا، زن سی ساله ای که در آپارتمان پائینی زندگی می کرد خوشش می آید. یک شب هانا را به خانه دعوت کرد و با هم شراب خوردند، یک ماه بعد با هانا به دیسکو رفتند، یک سال بعد هانا او را به خانه دعوت کرد تا سگ تریر خودش را به او و وولف نشان بدهد. یک ماه بعد آنها به سفر پاریس رفتند و با هم عشقبازی کردند. از آن پس آنها هر روز با هم بودند، در مورد فلسفه و شعر حرف می زدند، با هم آبجو می خوردند، با هم می رقصیدند. یک روز هانا گفت: من فکر می کنم اگر چند سال دیگه با هم باشیم ممکنه عاشق هم بشیم، من می ترسم. رالف گفت: شاید. آنها تصمیم گرفتند از هم جدا شوند، سه روز گذشت، صبح ساعت نه هانا در زد، رالف که مثل همیشه غمگین بود، در را باز کرد، پاپی سگ هانا پرید توی خانه و رفت سراغ وولف. هانا به رالف گفت: ما نمی تونیم از هم جدا بشیم. رالف گفت: تو هم مثل من دلتنگ شدی؟ هانا گفت: نه، ولی احساس می کنم پاپی عاشق وولف شده. آن چهار نفر سالها با هم زندگی کردند. هند: نقش اول زن و نقش اول مرد آن دو همدیگر را دیدند و بقیه چیزها طبق سناریو پیش رفت. عربستان سعودی: عبدالله و یک زن عبدالله وقتی که ماشین پدر دختر را دید عاشقش شد. و زن بعد از اینکه فرزند هفتمش را به دنیا آورد احساس کرد دیگر از عبدالله متنفر نیست و او را به همه مردانی که آخرین بار بیست سال قبل دیده بود، ترجیح می دهد. عبدالله شش ماه بعد، در سن هشتاد سالگی در حالی که با سرعت 280 کیلومتر با ماتشین پورشه اش رانندگی می کرد، با یک تپه شنی تصادف کرد و کشته شد. هلند: آنا و آنه ماری توماس با وجود اینکه احساس زیبایی در مورد آنا داشت، اما هنوز نمی دانست که رابطه دو ساله اش با آنا عشق است یا نه، به همین دلیل با دوستش بارتل مشورت کرد. بارتل از همسرش آنه ماری خواست تا در یک مراسم شام با توماس و آنا شرکت کنند. مراسم شام در رستوران کوچک و زیبایی در آمستردام برگزار شد. وقتی چشمان آنا به آنه ماری افتاد، احساسی عجیب آنها را فراگرفت، آنها عاشق همدیگر شدند. و سالها با هم زندگی کردند. ایران: کامی و پانته آ کامی وقتی پانته آ را دید تصمیم گرفت با او حال کند، پانته آ هم تصمیم گرفت کامی را سرکار بگذارد، کامی و پانته آ به یک پارتی رفتند و در آنجا احساس کردند که از همدیگر خوششان می آید. کامی به پانته آ گفت که دیگر حق ندارد به چنین پارتی هایی پا بگذارد، پانته آ هم به کامی گفت که باید تمام روابطش را با تمام دوستان قبلی اش اعم از دختر و پسر به هم بزند. کامی و پانته آ سه روز بعد در یک مراسم عروسی مفصل ازدواج کردند و سه سال بعد وقتی با همدیگر آشنا شدند، تصمیم گرفتند از همدیگر جدا شوند، اما با هم دوست بمانند. آن دو یک هفته بعد از هم جدا شدند و پس از جدایی بود که فهمیدند که عاشق همدیگر هستند، کامی با دختری به اسم رویا ازدواج کرد و پانته آ با پسری به اسم داریوش ازدواج کرد. نتیجه گیری اخلاقی: عشق هرگز نمی میرد، ولی ممکن است هیچ وقت هم به دنیا نیاید. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/07/16ساعت 17:31 توسط گلک |
|
|
یه چیزی هست تو چشات که دلم عاشق شور و حالشه یه چیزی هست تو نگات که دل اسیر من دنبالشه تو واسه ام آب حیات تو غزل هستی و من شاخ نبات تاج عشقت رو سرم دل من عاشق می میره برات تو واسه ام آب حیات تو غزل هستی و من شاخ نبات تاج عشقت رو سرم دل من عاشق می میره برات دیگه کمتر گله یه زره کمتر گله کن منو تو مال همیم یه کمی حوصله کن دیگه کمتر گله یه زره کمتر گله کن منو تو مال همیم یه کمی حوصله کن باورم کن که یه روز مستی و میخونمون یکی میشه قصه زندگی و حرفای عاشقونمون یکی میشه دل وحشیم واسه تو میدونی که اهلی شده دل من عشق و شناخت می بینی که روزگارم چی شده دیگه کمتر گله یه زره کمتر گله کن منو تو مال همیم یه کمی حوصله کن دیگه کمتر گله یه زره کمتر گله کن منو تو مال همیم یه کمی حوصله کن دوست دارم نگاتو که قلبو به آتیش میکشه دل بی قرارمو پس میزنه پیش میکشه باورم کن که دلم یه خونه محبته اوج عشق من به تو اون نور بی نهایته دیگه کمتر گله یه زره کمتر گله کن منو تو مال همیم یه کمی حوصله کن دیگه کمتر گله یه زره کمتر گله کن منو تو مال همیم یه کمی حوصله کن |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/07/09ساعت 16:36 توسط گلک |
|
|
There's two things I know for sure. She was sent here from heaven, and she's daddys little girl. As I drop to my knees by her bed at night, She talks to Jesus, and I close my eyes. And I thank God for all of the joy in my life, But most of all... Butterfly kisses after bedtime prayer. Stickin little white flowers all up in her hair. "Walk beside the pony daddy, its my first ride." "I know the cake looks funny, daddy, but I sure tried." "Oh, with all that I've done wrong, I must have done something right. To deserve a hug every morning, and butterfly kisses at night. Sweet sixteen today. Shes looking like her mama a little more every day. One part woman, the other part girl. To perfume and makeup, from ribbons and curls. Trying her wings out in a great big world. But I remember... Butterfly kisses after bedtime prayer. Stickin little white flowers all up in her hair. "You know how much I love you daddy, but if you don't mind, I'm only going to kiss you on cheek this time. "With all that I've done wrong, I must have done something right. To deserve a hug every morning, and butterfly kisses at night. All the precise time. Like the wind, the years go by. Precious butterfly, spread your wings and fly. She'll change her name today. She'll make a promise, and I'll give her away. Standing in the bride room just staring at her. She asked me what I'm thinking, and I said, "I'm not sure, I just feel like I'm losing my baby girl. "Then she leaned over... and gave me... Butterfly kisses, with her mama there. Stickin little white flowers all up in her hair. "Walk me down the aisle daddy, its just about time." "Does my wedding gown look pretty daddy?" "Daddy don't cry. "With all that I've done wrong, I must have done something right. To deserve a hug every morning, and butterfly kisses. I couldn't ask God for more, man, this is what love is. I know I've gotta let her go, but I'll always remember. Every hug in the morning, and butterfly kisses... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/07/09ساعت 14:23 توسط گلک |
|
|
How Can I think I’m standing strong, Yet feel the air beneath my feet? How can happiness feel so wrong? How can misery feel so sweet? How can you let me watch you sleep, Then break my dreams the way you do? How can I have got in so deep? Why did I fall in love with you? This is the closest thing to crazy I have ever been, Feeling twenty-two, acting seventeen, This is the nearest thing to crazy I have ever known, I was never crazy on my own: And now I know That there’s a link between the two, Being close to craziness And being close to you. How can I make me fall apart Then break my fall with loving lies? It’s so easy to break a heart; It’s so easy to close your eyes. How can I treat me like a child? Yet like a child I yearn for you. How can anyone feel so wild? How can anyone feel so blue? This is the closest thing to crazy I have ever been, Feeling twenty-two, acting seventeen, This is the nearest thing to crazy I have ever known, I was never crazy on my own: And now I know That there’s a link between the two, Being close to craziness And being close to you. And being close to you . And being close to you.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/06/14ساعت 18:1 توسط گلک |
|
|
اما سرانجام، بعد از مدتها راه رفتن از میان ریگها و صخرهها و برفها به جادهای برخورد. و هر جادهای یکراست میرود سراغ آدمها. گفت: -سلام. و مخاطبش گلستان پرگلی بود. شهریار کوچولو در گلستانِ پرگل گلها گفتند: -سلام. شهریار کوچولو رفت تو بحرشان. همهشان عین گل خودش بودند. حیرتزده ازشان پرسید: -شماها کی هستید؟ گفتند: -ما گل سرخیم. آهی کشید و سخت احساس شوربختی کرد. گلش به او گفته بود که از نوع او تو تمام عالم فقط همان یکی هست و حالا پنجهزارتا گل، همه مثل هم، فقط تو یک گلستان! فکر کرد: «اگر گل من این را میدید بدجور از رو میرفت. پشت سر هم بنا میکرد سرفهکردن و، برای اینکه از هُوشدن نجات پیدا کند خودش را به مردن میزد و من هم مجبور میشدم وانمود کنم به پرستاریش، وگرنه برای سرشکسته کردنِ من هم شده بود راستی راستی میمرد...» و باز تو دلش گفت: «مرا باش که فقط بایک دانه گل خودم را دولتمندِ عالم خیال میکردم در صورتیکه آنچه دارم فقط یک گل معمولی است. با آن گل و آن سه تا آتشفشان که تا سرِ زانومَند و شاید هم یکیشان تا ابد خاموش بماند شهریارِ چندان پُرشوکتی به حساب نمیآیم.» شهریار کوچولو در حالِ احساسِ شوربختی رو سبزهها دراز شد و حالا گریه نکن کی گریهکن. ۲۱ آن وقت بود که سر و کلهی روباه پیدا شد. شهریار کوچولو و روباه روباه گفت: -سلام. شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: -سلام. صداگفت: -من اینجام، زیر درخت سیب... شهریار کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی! روباه گفت: -یک روباهم من. شهریار کوچولو گفت: -بیا با من بازی کن. نمیدانی چه قدر دلم گرفته... روباه گفت: -نمیتوانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکردهاند آخر. شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: -معذرت میخواهم. اما فکری کرد و پرسید: -اهلی کردن یعنی چه؟ روباه گفت: -تو اهل اینجا نیستی. پی چی میگردی؟ شهریار کوچولو گفت: -پی آدمها میگردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟ روباه گفت: -آدمها تفنگ دارند و شکار میکنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش میدهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ میکردی؟ شهریار کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست میگردم. اهلی کردن یعنی چی؟ روباه گفت: -یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است. -ایجاد علاقه کردن؟ روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچهای مثل صد هزار پسر بچهی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا میکنیم. تو واسه من میان همهی عالم موجود یگانهای میشوی من واسه تو. شهریار کوچولو گفت: -کمکم دارد دستگیرم میشود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد. روباه گفت: -بعید نیست. رو این کرهی زمین هزار جور چیز میشود دید. شهریار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کرهی زمین نیست. روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: -رو یک سیارهی دیگر است؟ -آره. شکارچی -تو آن سیاره شکارچی هم هست؟ -نه. -محشر است! مرغ و ماکیان چهطور؟ -نه. روباه آهکشان گفت: -همیشهی خدا یک پای بساط لنگ است! اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی یکنواختی دارم. من مرغها را شکار میکنم آدمها مرا. همهی مرغها عین همند همهی آدمها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ میکند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را میشناسم که باهر صدای پای دیگر فرق میکند: صدای پای دیگران مرا وادار میکند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمهای مرا از سوراخم میکشد بیرون. تازه، نگاه کن آنجا آن گندمزار را میبینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بیفایدهای است. پس گندمزار هم مرا به یاد چیزی نمیاندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر میشود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو میاندازد و صدای باد را هم که تو گندمزار میپیچد دوست خواهم داشت... خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت میخواهد منو اهلی کن! شهریار کوچولو جواب داد: -دلم که خیلی میخواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم. روباه گفت: -آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند میتواند سر در آرد. انسانها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکانها میخرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدمها ماندهاند بیدوست... تو اگر دوست میخواهی خب منو اهلی کن! شهریار کوچولو پرسید: -راهش چیست؟ روباه جواب داد: -باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من میگیری این جوری میان علفها مینشینی. من زیر چشمی نگاهت میکنم و تو لامتاکام هیچی نمیگویی، چون تقصیر همهی سؤِتفاهمها زیر سر زبان است. عوضش میتوانی هر روز یک خرده نزدیکتر بنشینی. روباه در حالِ انتظار فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد. روباه گفت: -کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب میشود و هر چه ساعت جلوتر برود بیشتر احساس شادی و خوشبختی میکنم. ساعت چهار که شد دلم بنا میکند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را میفهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش قاعدهای دارد. شهریار کوچولو گفت: -قاعده یعنی چه؟ روباه گفت: -این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث میشود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعتها فرق کند. مثلا شکارچیهای ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنجشنبهها را با دخترهای ده میروند رقص. پس پنجشنبهها بَرّهکشانِ من است: برای خودم گردشکنان میروم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچیها وقت و بی وقت میرقصیدند همهی روزها شبیه هم میشد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم. به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد. لحظهی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمیتوانم جلو اشکم را بگیرم. شهریار کوچولو گفت: -تقصیر خودت است. من که بدت را نمیخواستم، خودت خواستی اهلیت کنم. روباه گفت: -همین طور است. شهریار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازیر میشود! روباه گفت: -همین طور است. -پس این ماجرا فایدهای به حال تو نداشته. روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم. بعد گفت: -برو یک بار دیگر گلها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع میکنیم و من به عنوان هدیه رازی را بهات میگویم. شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گلها رفت و به آنها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمیمانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همهی عالم تک است. گلها حسابی از رو رفتند. شهریار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برایتان نمیشود مُرد. گفتوگو ندارد که گلِ مرا هم فلان رهگذر میبیند مثل شما. اما او به تنهایی از همهی شما سر است چون فقط اوست که آبش دادهام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشتهام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کردهام، چون فقط اوست که حشراتش را کشتهام (جز دو سهتایی که میبایست شبپره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِهگزاریها یا خودنماییها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتنهاش نشستهام، چون او گلِ من است. و برگشت پیش روباه. گفت: -خدانگهدار! روباه گفت: -خدانگهدار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است: جز با دل هیچی را چنان که باید نمیشود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبیند. شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبیند. -ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کردهای. شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کردهام. روباه گفت: -انسانها این حقیقت را فراموش کردهاند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زندهای نسبت به چیزی که اهلی کردهای مسئولی. تو مسئول گُلِتی... شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/05/19ساعت 21:44 توسط گلک |
|
|
چشمانش رو بست و به روزهایی فکر کرد که صدای خندهاش همه ی خونه رو پر می کرد. به مادرش که آغوش گرمش رو به سمت او باز کرده بود و به او لبخند می زد. پدرش که روزنامه ای در دست داشت و با لبخندهای او، پدر هم می خند ید. اشک از چشمانش جاری شد. با دست اشکاش رو پاک کرد. تو هر قطره فریادی بود از غم نبودن. حالا دیگه از اون خنده ها فقط صدای توپ و تانک و بوی آتش مونده بود. نه پدری و نه مادری. فقط خاک و غبار. ترس و تنهایی تمام رگهایش رو پر کرده بود. به فکر کتابهایی افتاد که تو همش از روزهای قشنگ و سبز حرف میزدند. اونهایی که می گفتند بالاخره کلاغه به خونش رسید و شاد و خندان بود. اونهایی که توش سیندرلا به عشقش رسید یا که رابین هود تونست مردم را کمک کنه و پیروز بشه. بعد دور و برش رو نگاه کرد و فهمید دنیایی که اون توش زندگی می کنه نه سفیدبرفی داره نه هرکول و نه خرس مهربون. بلکه پیترپن ها سالها پیش تو کتابها چال شدند و کاپیتان هوک ها همه از کتابها بیرون پریدند و وارد دنیای اون شدند. ترجیح داد دوباره چشماش رو ببنده و تو خیالش روزهای قشنگ گذشته رو دوره کنه. صدایی مهیب باعث شد گوشش صوت بکشه. کوچه خالی و پر از گرد و غبار است . ته کوچه کودکی غرق در خون روی زمین خوابیده است. در مشتش چیزی را محکم نگه داشته. قطره اشکی که پر از خاطره های خوب گذشته بوده.* گلک* |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/04/27ساعت 21:36 توسط گلک |
|
|
مرگ صورتی : هرگز تصور نکرده بودی که مرگ بتواند رنگی باشد هرگز چهره ی زیبای نبودن را تصور نکرده بودی هرگز نفهمیدی که مرگ چگونه گلهای صورتی اش را بروی گیسوانت می ریزد .
مرگ آبی : هر روز دلت را بروی بودن بستی هر روز خواستی که باشی و فقط باشی هر روز رنگ آبی آسمان را دیدی و باز هم نبودی.
مرگ سبز : با او به ارتفاع سفر کردی با او به بودن و خواستن رسیدی یا او مفهوم بیشه های سر سبز نبودن را درک کردی.
مرگ نارنجی : فردا حتما می بینی که سرخ ها چگونه نابود خواهند شد فردا درک خواهی کرد زجر نبودن را فردا مرگ با رنگ نارنجی به سراغت خواهد آمد.
پایان بی رنگ : آمد و او را ندیدی رفت و باز هم نفهمیدی فقط فکر کردی بی گناه رفتی.
گلک
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/04/27ساعت 21:32 توسط گلک |
|
|
I like blue eyes, hers are green |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/04/24ساعت 0:13 توسط گلک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
avajang company آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1386 آذر 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 |
| پیوندها |
|
گلمر پیمان فیروزه |
|
RSS
|